تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

گلچین خاطراتی از سردار شهید محمد حسن نظرنژاد (بابانظر)

مجموعه حاضر، گلچینی است از کتاب جامع «ناگفته‌هایی درباره بابانظر» که انشاءالله در آینده‌ای نزدیک به چاپ خواهد رسید.

صاحب امتیاز: ستاد یادواره سردار شهید نظرنژاد (بابانظر)

تهیه و تنظیم: فریبا دهقان، ناهید خالقی، حمید خوشخو

 

پهلوان واقعی

باران می آمد و ماشین نیسان توی گودال جاده خاکی روستا گیر کرده بود، به هیچ وجه هم در نمی آمد. به ام گفت: «بشین پشت فرمون و هر وقت گفتم گاز بده.»

ته ماشین را بلند کرد و از توی گودال درآورد؛ آن موقع ماشین پرُ از بار خربزه بود!

بابای من

توی لشکر داشتم ماشین ها را تعمیر می کردم که دیدمش، داشت از آن طرف می آمد. یکدفعه خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «اِ، بابام داره میاد.» بچه ها گفتند: «بابات!؟ لابد کارِت داره.» گفتم: «نمی دونم چه کار داره!» گفتند: «پس کو؟!» نشانش دادم و گفتم: «اوناهاش.» گفتند: «اون که آقای نظرنژاده، بابای تو نیست که!!!» گفتم: «چرا، بابامه! بابای همه اس...»

سفر شگفت انگیز

تازه از منطقه آمده بود مشهد، صبح زود رفت پادگان. سر ظهر بود که برگشت، گفت: «خانم، پول داری؟» گفتم: «میخوای چه کار؟»

اسمش با چند نفر دیگر برای حج واجب درآمده بود. گفتم: «پول هست...» خیلی خوشحال شد. روز بعدش فامیل را برای ناهار دعوت کردیم و بعد هم رفت مکه. همسایه ها می پرسیدند: «آقای نظرنژاد کجا رفت؟» می گفتم: «رفت مکه.» مگر باورشان می شد؛ ظرف دو روز حج واجب رفتن، جای تعجب هم داشت!

اول اجازه!

همیشه با پسرعموها و پسرعمه هایم بازی می کردیم، بعد از مدرسه اول می آمدند خانه ما و بعد می رفتند منزل خودشان. نشسته بودیم توی اتاق که سرزده وارد شدند. پدرم ناراحت شد و به شان گفت: «حالا که بزرگ شدین، باید موقع ورود، اول یا الله بگین. بعد که گفتن بفرمایید، بیاین تو.» بعد رو به من کرد و گفت: «از این به بعد جلوی اینها چادر بپوش و حجاب داشته باش.»

آن زمان تازه به سن تکلیف رسیده بودم.

مثل همه

برادر بزرگترش سکته کرده بود، هیچکدام از اتاقها تخت خالی نداشتند و او را گذاشته بودند توی راهروی بیمارستان. بالای سرش که آمد، بنا را گذاشت به اعتراض که: «چرا با لباس نظامی نیومدی تا من رو ببرند توی اتاق؟!» گفته بود: «من این درجه ها رو نگرفتم که بیام اینطوری ازش استفاده کنم، ما هم مثل بقیه...!»

ثواب بیشتر

صبح زود از توی آشپزخانه صدای تلق و تولوق می آمد. رفتم ببینم چه خبر است. دیدم قابلمه را توی دستمال پیچیده و به عصایش بسته. گفتم: «چه کار می کنی؟» گفت: «میخوام برم کله پاچه بگیرم برای پدرم.» گفتم: «لااقل می گفتی من می رفتم بگیرم.» گفت: «نه، دوست دارم از همین جا با عصا بگیرم و ببرم اونجا تا ثوابش رو برده باشم.»

آن زمان پدرش سرطان داشت و منزلش هم یک چهارراه پایین تر از ما بود. حال و روز خودش هم بهتر از پدرش نبود؛ کمرش تازه شکسته بود و به سختی، با عصا راه می رفت!

هر کس حق خودش!

رفته بودیم بازدید از مناطق جنگی. ناهار آبگوشت داشتیم. نشسته بودیم که ماشین غذای سپاه از آنجا رد شد. مسؤولش که ما را دید، فکر کرد از اهالی آنجا هستیم، گفت: «غذا نمی خواین؟» پدرم گفت: «نه، خودمون غذا داریم.» من اصرار می کردم و می گفتم: «بابا غذا بگیر، من آبگوشت نمی خورم!» ولی نگرفت. کلی نق زدم که چرا نگرفتی؟ گفت: «این غذاها مال سربازها و بقیه است، اینطوری نیست که هر کس بخواد بگیره!»

مرد آهنی!

یخچالمان خراب  شده بود، رفتم و آهنربایش را درآوردم. خوابیده بود، آهنربا را بردم و گذاشتم روی دستش، چسبید! برداشتم و گذاشتم روی سینه اش، باز هم چسبید! خوشم آمده بود؛ گذاشتم روی گردنش و... . از خواب بیدار شد و گفت: «چه کار می کنی بابا؟» گفتم: «آهنربا رو هر جا که میذارم، می چسبه!»

گفت: «خُب می چسبه دیگه، اینا همه اش آهنه!»

همیشه همین طور...

حالش زیاد مساعد نبود. پسرم که آمد، بلند شد و با او دست داد. به اش گفتم: «ولش کن حاج آقا، خودت رو برای بچه سه ساله اذیت می کنی؟!»

گفت: «نه، احترام این بچه و احترام شما با هم یکیه، فرقی نداره. این بچه بیشتر یادش می مونه...!»

گمنام ولی پُر افتخار

سَرِ کار که می رفت؛ لباس شخصی تنش بود، راننده هم نداشت. به محل کار که می رسید، تازه لباسهای فرمش را می پوشید. وقتی هم برمی گشت، همین طور... .

موقع مراسم خاکسپاری اش، داخل منزل، کوچه و حتی سر چهارراه پُر شده بود از آدمهای مختلف؛ از مردم عادی گرفته تا افراد سرشناس. همسایه ها مانده بودند حیران و متعجب که مگر آقای نظرنژاد کی بوده، چه کاره بوده و...؛ تازه فهمیده بودند «بابانظر» چه کسی بوده؟!







پیج رنک گوگل