تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

صعود فرمانده

 

سرخی غروبِ خورشید، ابرها را رنگین کرده بود. سینه‌ی کوه‌ها و تپه‌ها هنوز از پرتو آفتاب رنگ‌پریده روشن بود. ابوالفضل دوربین را به چشم گذاشت و به دامنه قله نگاه کرد.

- نگرانم!

محمد سرش را پایین انداخت. ابوالفضل دوباره نگاه کرد و در همان حال، صدایش شنیده شد.

- منطقه دوباره باید شناسایی شود.

قاسم جلو آمد و گفت: «این هفتمین بار است که بچه‌ها برای شناسایی رفتند. شما نگران نباشید.»

ابوالفضل عرق دور گردنش را پاک کرد و سر تکان داد: «قبول! اگر موقع عملیات گیر کردیم چی؟ مسؤولیت قبول می‌کنی؟» قاسم به محمد نگاه کرد. باید جواب آخر را می‌دادند. محمد سرش را بالا گرفت.

- قبول!

ابوالفضل به‌طرف ماشین رفت. قاسم برایش دست تکان داد.

- نگران نباشید، بچه‌های ما گزارش الکی رد نمی‌کنند.

چهار روز بعد، نیروهای رزمنده آماده عملیات شدند. ابوالفضل روبه‌روی فرماندهان گردان ایستاد و نقشه عملیات را توضیح داد: «بچه‌های ما تو دشت هیچ مشکلی ندارند. تنها مشکل ما ارتفاعات منطقه بود که با اطلاعاتی که بچه‌های شناسایی جمع‌آوری کردند، عراقی‌ها کم‌ترین نیرو را در همین ارتفاعات دارند؛ بنابراین، اگر مشکلی خارج از برآورد ما پیش نیاید، با چند کیلومتر پیش‌روی، آتش توپخانه‌ی دشمن را روی مواضع خودمان برای همیشه خاموش می‌کنیم.»

شب به نیمه ‌نزدیک شد، ابوالفضل به آسمان نگاه کرد. عباس رد نگاه او را گرفت و گفت: «شب‌هایی که ماه نیست، مثل این است که آسمان نیست.» ابوالفضل لبخند زد و فانسقه اش را به کمر محکم کرد.

- شاید، شاید هم نه! چون اگر همیشه ماه بود، ما نمی‌توانستیم روی عملیات شبانه برنامه‌ریزی کنیم.

عباس با افسوس سر تکان داد و گفت: «یک امشب ما خواستیم شاعرانه حرف بزنیم، نه به ما نیامده!» بعد خندید و به‌طرف در سنگر فرمانده رفت.

- اگر ما را ندیدی، دیدار به عراق. چون بعید می‌دانم تو این عملیات شهید شوم.

***

ابوالفضل به‌طرفش رفت. عباس دستش را روی صورتش گذاشت و خندید.

- خداوکیلی گازم نگیری!

ابوالفضل با چشم و ابرو برایش خط‌ونشان کشید.

- خودت که می‌دانی، مُهر ابوالفضل یعنی چی؟ پس با زبان خوش، صورت خودت را جلو بیاور که بی ‌مُهر من سر از بهشت درنیاوری.

غلامحسین وارد سنگر شد. عباس یک‌قدم به عقب رفت و خودش را پشت او پنهان کرد.

- آقا غلامحسین، به دادم برس. آقا ابوالفضل می‌خواهد دستی‌دستی مرا بفرستد بهشت.

غلامحسین می‌دانست عباس رو چه چیزی حرف می‌زند. ابوالفضل و گاز معروفش را همه می‌شناختند.

- من یکی که نمی‌خواهم مانع رفتن تو به بهشت بشوم. خودت یک‌جوری با آقا ابوالفضل کنار بیا!

ابوالفضل ناگهان دست عباس را گرفت و به‌طرف خودش کشید. اشک در چشمش حلقه بسته بود. عباس سرش را پایین گرفت و بغض گلویش را فروبرد. ابوالفضل سر او را به بغل گرفت و آرام نجوا کرد: «مواظب بچه‌ها باش، این‌ها پیش ما امانت هستند.»

غلامحسین ایستاد و با بغض لبخند زد. آقا ابوالفضل تبسم کرد. عباس صورتش را جلو برد. ابوالفضل آرام گونه‌ی او را به دندان گرفت. عباس خندید و سر تکان داد.

- پس ما هم رفتنی شدیم.

وقتی حرف می‌زد، صدایش پر از بغض بود. غلامحسین روی شانه او زد و خندید.

- بادمجان مشهد، آفت ندارد.

عباس قطرات اشک را از روی صورتش پاک کرد و گفت: «معلوم است که آفت ندارد. مگر بادمجان بم است که آفت داشته باشد.»

وقت رفتن بود. غلامحسین می‌دانست شب‌های عملیات برای ابوالفضل با بقیه‌ی اوقات فرق دارد. این شب‌ها ابوالفضل فرمانده تیپ نبود. او مثل کودکی اشک می‌ریخت. از بسیجی‌ها طلب شفاعت می‌کرد.

- من را هم دعا کنید.

عباس که نمی‌خواست دست از شوخی بردارد، به ابوالفضل نگاه کرد و گفت: «مگر شما نمی‌خواهی بیایی؟»

ابوالفضل لبخند زد و به‌طرف در رفت.

- چرا می‌آیم، باید نتیجه گازم را ببینم!

چند دقیقه بعد، ابوالفضل در بین نیروهای رزمنده نشسته بود و برایشان روضه می‌خواند. سوز صدایش اشک‌ها را به چشم می‌آورد و دل‌ها را آرام می‌کرد. ساعتی بعد، نیروها در موقعیت عملیات بودند. با شنیدن رمز عملیات، همه شروع به‌ پیش‌روی کردند.

- ماشاءالله...

این صدای ابوالفضل بود که به گوش می‌رسید. نیروها از این‌که می‌دیدند فرماندهشان مثل یک نیروی عادی در کنارشان است، با روحیه‌ی بهتری جلو می‌رفتند.

صبح نزدیک شد اما نیروها هنوز درگیر بودند. با صدای بی‌سیم، ابوالفضل گوشی را گرفت. عباس بود که گزارش می‌داد.

- آقا ابوالفضل، اینجا بچه‌ها بدجوری زیر آتش هستند. زمین‌گیر شدیم. نیرو بفرستید.

ابوالفضل موقعیت را پرسید. عباس توضیح داد. ابوالفضل زیرلب گفت: «نگرانی‌ام بی‌مورد نبود. می‌دانستم عراقی‌ها روی کله‌قندی حساسیت دارند و به‌آسانی دست‌بردار نیستند.» غلامحسین را مأمور کرد تا برای عباس نیرو بفرستد.

- باید از نزدیک موقعیت را ارزیابی کنم. بعد از نماز، خودم را می‌رسانم.

هوا کاملاً روشن‌شده بود که ابوالفضل خودش را به عباس رساند. حالا دیگر از نزدیک می‌دید که عراقی‌ها چگونه بر اوضاع مسلط هستند.

- عراقی‌ها آن بالا یک سنگر غیرقابل نفوذ دارند. صبح که رسیدیم، بی‌معطلی حمله کردیم؛ اما چنان بچه‌ها را با کالیبر می‌زدند که مجبور شدیم، برگردیم.

ابوالفضل به یاد حرف قاسم افتاد. در دلش او را ملامت کرد. عباس به ابوالفضل که سخت در فکر فرورفته بود، نگاه کرد.

- چه دستوری می‌دهی، آقا ابوالفضل؟ با این وضعیت، بچه‌ها نمی‌توانند قدم از قدم بردارند.

ابوالفضل خوب می‌دانست که ارتفاع کله‌قندی از چه اهمیتی برخوردار‌است. بارها این ارتفاع به دست ایرانی‌ها و عراقی‌ها افتاده بود.

- به لطف حق، این دفعه شرشان را ازاینجا کم می‌کنیم.

عباس که نمی‌دانست در افکار ابوالفضل چه می‌گذرد، رو به او کرد و گفت: «به خاطر همین اینجا آمدیم، اما می‌بینی که چطور بچه‌ها را زمین‌گیر کردند.» ابوالفضل با نگاه خیره قله را زیر نظر گرفت.

- به بچه‌ها بگو قله را زیر آتش بگیرند.

عباس مات و متحیر نگاه کرد.

- چشم!

ابوالفضل کوله‌پشتی‌اش را به پشت انداخت و لبخند زد. غلامحسین سراسیمه گفت: «بدجوری دارند می‌زنند. تعداد زخمی‌هایمان زیاد است. بچه‌ها کلافه شدند.» ابوالفضل رو به عباس کرد.

- کاری را که گفتم، یادت نرود!

بعد دست روی شانه غلامحسین گذاشت و گفت: «اگر بچه‌ها از من پرسیدند، بگو رفته گشتی بزند.»

- حالا راستی راستی کجا داری می‌روی؟

ابوالفضل درحالی‌که دور می‌شد، گفت: «اگر خدا خواست، از نتیجه‌اش می‌فهمی.»

زمان زیادی از رفتن ابوالفضل نگذشته بود که عباس دستور او را اجرا کرد. ابوالفضل به بالاترین نقطه کله‌قندی نگاه کرد: «باید بهترین مسیر را انتخاب کنم.»

به راه افتاد، دود و باروت در مشامش پیچیده بود. کنار تخته‌سنگی ایستاد و دوربین را به چشمش گذاشت. چیزی ندید: «باید تقریباً قله را دور بزنم.»

عباس که آثار نگرانی هنوز در صورتش پیدا بود، به‌طرف غلامحسین رفت: «ما بالأخره نفهمیدیم این رفیق تو چه‌کاره است؟ فرمانده است، نیروی زمینی، هوایی، پیاده، سواره، چه‌کاره است؟»

غلامحسین سر تکان داد و گفت: «خودت که بهتر از من می‌دانی، ابوالفضل مرد میدان است. اگر تمام پست‌های مهم دنیا را به او بدهی، او همان ابوالفضلی است که ذره‌ای خودش را از نیروهای زیردستش بالاتر نمی‌داند. همان ابوالفضل روضه‌خوان که آرزو دارد کنار رود فرات به شهادت برسد.» اشک در چشم عباس حلقه بست و به جایی دور خیره شد.

ابوالفضل همچنان با گام‌های بلند بالا می‌رفت. حالا دیگر صدای شلیک نزدیک را می‌شنید: «باید بااحتیاط بیش‌تری جلو بروم.» صدای حرف زدن عراقی‌ها را شنید. لحظه‌ای ایستاد. قبضه‌های خمپاره را دید، دوباره چشم چرخاند. باید سنگری را که گفته بودند غیرقابل نفوذ است، پیدا می‌کرد. با صدای گوش‌خراش شلیک چند گلوله، نگاهش را بالا گرفت. لبخندی روی لبش نقش‌بست: «پس تو بالای سر من بودی و من خبر نداشتم؟» آرام کوله‌پشتی‌اش را پایین آورد. کوله‌پشتی سنگین بود. به اطرافش نگاه کرد. عراقی‌ها از سنگر مقاوم دور بودند. آرام شروع به بالا رفتن کرد.

عباس و غلامحسین ناخودآگاه به ارتفاع چشم دوختند. ابوالفضل به کنار سنگر رسید: «پس با دو تا کالیبر پنجاه بچه‌ها را می‌زدند.» صدای شلیک یک‌لحظه قطع نمی‌شد. ابوالفضل نارنجک‌ها را آماده کنارش گذاشت. هیچ صدایی از داخل سنگر بیرون نمی‌آمد. ضامن اولین نارنجک را کشید. غلامحسین با صدای انفجار، به ارتفاع نگاه کرد. عباس مشتش را رو به آسمان گره کرد و فریاد زد: «الله‌اکبر... » ابوالفضل چهارمین نارنجک را داخل سنگر انداخت: «حالا دیگر بچه‌ها نفس راحتی می‌کشند.»

با صدای شلیک گلوله، از جا بلند شد و کنار سنگی پناه گرفت: «از کجا دارند شلیک می‌کنند؟» گلوله‌ها از هر طرف روی سنگ کمانه می‌کردند. ناگهان سوزشی را در بدنش احساس کرد. دستش را روی سوزش گذاشت. گرمی خون را احساس کرد. نمی‌توانست قدم بردارد. نشست و به موجی از نیروها که بالا می‌آمدند، خیره شد: «خدا قوت بچه‌ها، خوش‌آمدید.»

وقتی عباس و غلامحسین بالای سر او رسیدند، ابوالفضل زمزمه‌ای را به لب داشت. عباس گوش کرد و از میان کلمات فقط کربلا را شنید. غلامحسین فریاد کشید: «امدادگر... .»

 

برگی از کتاب: «مردها زود بزرگ می شوند»، به قلم اصغر فکور

 



پیج رنک گوگل