تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

کیست مرا یاری کند؟

 

... عجب سکوتی بر عرصه کربلا سایه افکنده است! چه طوفان دیگری در راه است که آرامشی این چنیین را به مقدمه می طلبد؟ سکوت میان دو زلزله! آرامش میان دو طوفان!

یکسو جنازه است و خاکهای خون آلود و سوی دیگر تا چشم کار می کند اسب و سوار و سِپر و خُود و زره و شمشیر و این همه برای یک تن؛ امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد.

قامت بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است، دو دستش را بر قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمودِ قامتِ خمیده اش کرده است و با آخرین رمقهایش مهربانانه فریاد می زند: «هَل مَن ذابٍ یَذُبُّ عَن حَرَمٍ رَسولِ اللهِ...»

آیا کسی هست که از حریم رسول خدا دفاع کند؟ آیا هیچ خداپرستی هست که به خاطر او فریاد مرا بشنود و به امید رحمتش به یاری ما برخیزد؟ آیا کسی هست... .

و تو گوشهایت را تیز می کنی و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور می دهی و... می بینی که هیچ کس نیست، سکوت محض است، سکوت محض است و وادی مردگان. حتی آنانکه پیش از این هلهله می‌کردند، بر سپرهای خویش می کوبیدند، شمشیرها را به هم می ساییدند، عمودها را به هم می زدند، عَلَم‌ها را در هوا می گرداندند و در این همه، رعب و وحشتِ شما را طلب می کردند، همه آرام گرفته اند، چشم به برادرت دوخته اند، زبان به کام چسبانده اند و گویی حتی نفس نمی کشند، مُرده اند.

اما ناگهان در عرصه نینوا، احساس جُنب و جوش می کنی، احساس می کنی که این سکون و سکوت سنگین را جنبش و فریادهای محو، به هم می زند.

هرچه دقیق تر به سپاه دشمن خیره می شوی، کمتر نشانی از تلاطم و حرف و حرکت می یابی، اما طنین این تلاطم را هم نمی توانی منکر شوی. بی اختیار چشم می گردانی و نگاهت را مرور می دهی و ناگهان با صحنه ای مواجه می شوی که چهارستون بدنت را می لرزاند و قلبت را می فشرد.

صدا از قتلگاه شهیدان است. بدنهای پاره پاره، جنازه های چاک چاک، بدنهای بی سر، سرهای از بدن جدا افتاده، دستهای بریده، پاهای قطع شده، همه به تکاپو و تقلا افتاده اند تا فریاد استمداد امام را پاسخ بگویند. انگار این قیامت است که پیش از زمان خویش فرا رسیده است. انگار ارواح این شهیدان، نرفته باز آمده اند، بدنهای تکه تکه خویش را به التماس از جا می کنند تا برای یاری امام راهیشان کنند. حتی چشم ها در میان کاسه سر به تکاپو افتاده اند تا از حدقه بیرون بیایند و به یاری امام برخیزند. دستها بی تابی می کنند و بدنها بی قراری. و پاها تلاش می کنند که بدنهای چاک چاک را بر دوش بگیرند و بایستانند.

مبهوت از این منظره هول انگیز، نگاهت را به سوی امام برمی گردانی و می بینی که امام با دست آنان را به آرامش فرامی خواند و برایشان دعا می کند. گویی به ارواحشان می فهماند که نیازی به یاوری نیست. مقصود، تکاندن این دلهای مُرده است، مقصود هدایت این جانهای ظُلمانی است... .

 

«گزیده ای از کتاب آفتاب در حجاب، به قلم سید مهدی شجاعی»

 



پیج رنک گوگل